من برکه ای حقیر و تنها در بیابانی گرم و سوزانم
پاره ی جدا افتاده ای از اقیانوس
اینجا تا چشم کار می کند تپه های خاکی است و توده های شنی
اینجا گلی ندارد جز خار و خس هایی که هرگاه بادی می آید
در تلّی از شن مدفون می شوند
گه گاه که رهگذران از این حوالی می گذرند
مشک هاشان را پر آب می کنم
تا در آن روز که گذارشان به اقیانوس افتد
جرعه ای از آن آب را به اقیانوس پاشند
اما بادهایی که حتی به خارهای بیابان رحم نمی کنند
هر روز....زوزه کشان.... ودر آرزوی نیستی.... مرا از خاک تیره پر می کنند
اما من سالهاست که زنده و زلال مانده ام .
و امیدم به رودهایی است که می گویند در آن دورترهاست
و مقصدشان اقیانوس....
روزی هم سفر آنان خواهم شد
وتنها جواب من به نیشخندهایی که بادهای وحشی بیابان
به حقارتم می زنند این است که من روزی اقیانوسی بوده ام
که من روزی اقیانوسی خواهم بود