سه مورچه
سه مورچه روی بینی مردی که زیر آفتاب خوابیده بود٬گرد هم آمدند و هر یک از آنهابه
رسم قبیله ی خود ادای احترام کرد و سپس در همانجا ایستادند و سرگرم گفت و گو
شدند.
نخستین مورچه گفت:
زمین ناهمواری که اکنون روی آن ایستاده ایم لم یزرعترین زمینی ست که تا به حال
از آن گذشته ام. در طول روز به دنبال یافتن دانه ای از هر نوعی که باشد سپری کردم
اما موفق نشدم.
دومین مورچه گفت:
بارها مردم قبیله ی من درباره ی سرزمینی نرم و لم یزرع سخن گفتند و می پندارم
که ما اکنون در همان سرزمین هستیم.
سومین مورچه سر خود را بلند کرد و گفت:
دوستان! ما اکنون روی بینی مورچه ی بزرگ ایستاده ایم. این همان مورچه ی بسیار
توانا و قدرتمند است. بدنش آنقدر بزرگ است که نمی توانیم آن را ببینیم و سایه اش
آنقدر گسترده است که قادر نیستیم اندازه اش را بگیریم و صدایش آنقدر بلند است که
از شنیدن آن عاجزیم. این همان مورچه ای است که حضور لایتناهی اش در همه جا
هست!
دو مورچه ی دیگر به خاطر این سخن خندیدند اما در همان لحظه٬ مرد دستش را بلند
کرد و بینی خود را خاراند. سه مورچه زیر انگشتان او له شدند!!!
جبران خلیل جبران