تبليغاتX
...توی گوش سالمم زمزمه کن
 

سه مورچه

سه مورچه روی بینی مردی که زیر آفتاب خوابیده بود٬گرد هم آمدند و هر یک از آنهابه                          

رسم قبیله ی خود ادای احترام کرد و سپس در همانجا ایستادند و سرگرم گفت و گو

شدند.

نخستین مورچه گفت:

زمین ناهمواری که اکنون روی آن ایستاده ایم لم یزرعترین زمینی ست که تا به حال

از آن گذشته ام. در طول روز به دنبال یافتن دانه ای از هر نوعی که باشد سپری کردم

اما موفق نشدم.

دومین مورچه گفت:

بارها مردم قبیله ی من درباره ی سرزمینی نرم و لم یزرع سخن گفتند و می پندارم 

که ما اکنون در همان سرزمین هستیم.

سومین مورچه سر خود را بلند کرد و گفت:

دوستان! ما اکنون روی بینی مورچه ی بزرگ ایستاده ایم. این همان مورچه ی بسیار

توانا و قدرتمند است. بدنش آنقدر بزرگ است که نمی توانیم آن را ببینیم و سایه اش

آنقدر گسترده است که قادر نیستیم اندازه اش را بگیریم و صدایش آنقدر بلند است که

از شنیدن آن عاجزیم. این همان مورچه ای است که حضور لایتناهی اش در همه جا

 هست!

دو مورچه ی دیگر به خاطر این سخن خندیدند اما در همان لحظه٬ مرد دستش را بلند

کرد و بینی خود را خاراند. سه مورچه زیر انگشتان او له شدند!!!

 

                                                          جبران خلیل جبران    

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 12:15 توسط زهره |

 

سلام

اتفاقاتی که تو چند وقت اخیر برام افتاده و آدم هایی که شناختم نوشته هایی

از کتاب کویر دکتر شریعتی رابه یاد من انداخته مطالبی که ۳۰/۴۰ سال پیش

نوشته شد اما هنوز بعد از این همه مدت مصداق هاشو توی جامعه می بینم

ومتاسفانه اینکه زیاد هم می بینم... کاش هیچ کدام ما این گونه نباشیم. 

 

من٬ سطح اندیشه و فرهنگ را در جامعهء خودم دقیقآ می دانم و می دانم تا کجا است.

در اینجا٬ اکثریت٬ یا املند یا قرتی٬ وهر دو مقلد کور و سروته یک کرباس وهر دو در یک

سطح و هردو تنگ نظر و کوته اندیش و پست احساس و هردو٬ در جنین خفه و تاریک

تعصب مذهبی یا ضد مذهبی خویش٬ خون می خورند و یکی به آنچه نمی داند و

نمی شناسد مومن است و دیگری به آنچه نمی داند و نمی فهمد کافر وهر دو در آنچه

باور دارند ویا ندارند هم سطح٬ که آنان را کتاب جنات الخلود و طوفان البکاء سیر می کند

واینان را هر چه از«آنجا» برسد و هر چه«آنها» تعیین فرمایند.

این دو گروه متخاصم از همه جهت به هم شبیه اند. آنها قرآن می خوانند و کتاب دعا و

یک کلمه اش را نفهمیده لذت می برند وغرق توفیق می شوند و اینان هم سمفونی 

موزار و بتهوون گوش می دهند و نمی فهمند و شعر نو می سرایند و می خوانند و

نمی فهمند و ترجمه های غلط و مسخ و عوضی سارتر و کامو و مارکس...را ترجمه

می کنند و می خوانند و نمی فهمند و ــ درست مثل همپالکی هاشان ــ فقط برای

ثوابش سمفونی استماع می کنند ومارکسیسم و اگزیستانسیالیسم تلاوت می نمایند٬

 آنها برای ثواب اخروی و اینها برای ثواب دنیوی. 

 

کاش هیچ کدام ما اینگونه نباشیم...

 

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 23:59 توسط زهره |