در آستانه ي سال نو خورشيدي وبلاگ توي گوش سالمم زمزمه كن
به همراه جمع كثيري از دوستان به مقام محترم رهبري پيشنهاد مي كند
سال ۱۳۸۶ را سال كوروش كبير نام نهيم.
اما خواهش مي كنم حتمآ بخونيد چون خيلي دوستش دارم.
دور نماي عمر
طی شد این عمر٬تو دانی به چه سان
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است این که خودم می دا نم
که نکردم فکری
که تأمل ننمودم ٬روزی
ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران؟
"کودکی "رفت به بازی٬ به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیاط
همه گفتند:کنون تا بچه است
بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو
نتوان خندیدن؟
هیچکس نیز نگفت:
زندگی چیست؟چرا می آییم؟
بعد از این چند صباح
به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه ٬به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم هیچ٬هیچکس نیز نگفت.
"نو جوانی"سپری گشت به بازی٬به فراغت٬ به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ وحیاط
بعد ازآن باز نفهمیدم من
که چه سان عمر گذشت؟
لیک گفتند همه
که جوان است هنوز
بگذاریدجوانی بکند
بهره از عمر برد٬کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از آن باز ورا عمری هست
یک نفر بانگ بر آورد که:او
از هم اکنون باید فکر آینده کند
دیگری آوا داد:
که چو فردا بشود ٬فکرفردا بکند
سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت
بگذرد امروزش٬همچنین فردایش...
با همه این احوال
من نپرسیدم هیچ
که چه سان دی بگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم
به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر٬نه تعمق و نه اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه"توانی"که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب
می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی...هيهات
آن کسانی که نمی دانستند
زندگی یعنی چه٬
رهنمایم بودند
عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار
و مرا می گفتند که چو آنها باشم٬
که چو آنها دايم
فکر خوردن باشم٬
فکر کشتن باشم٬
فکر تأمین معاش
فکر ثروت باشم٬
فکر یک زندگی بی جنجال٬
فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت:
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی کردن٬ فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
و صد افسوس که چون عمر گذشت٬
معنی اش فهمیدم
حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق
من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند هوی ها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده٬ فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی وعلم
در ره کشف حقایق کوشم
"زره جنگ"برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم
آنچه آموخته ام٬ بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران و با شعله ی خویش
ره نمایم به همه٬ گرچه سر و پا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زاید و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی اش فهمیدم.

نظر يادتون نره...
اندرين مزرع آفت زده ي شوم حيات
شاخ اميدي كاشت.
چشم به راه تو بودم كه تو كي مي آئي
بر سر شاخه ي سر سبز اميد دل من....
كه تو كي مي خوانی..!؟
دعوت كرد. وقتي خوراكي هاي ماهي ومرغابي سفره را زينت دادند, گفت:
را آفريده وبراي خوراك آدميان, ماهيان و مرغابي را.»
در جواب, همه ي ميهمانان سر تاييد تكان دادند, به جز پسر بچه ي دوازده
ساله اي كه از ميان آنان برخاست و گفت:
خلق شده ايم, وهمه از يك چيزاند. مخلوقي برترازديگري نيست. طريق جهان
برآن است كه قوي تر و زيرك تر بر ضعيف تر و نادان تر سلطه داشته باشد.
مخلوقات يكديگر را مي خورند. اماآنان بدين خاطرنيافريده شده اند.
مدّعي شويم كه در وهله ي اول خداوند آنان را تنها براي ما آفريده است.
پشه ها خون ما را مي مكند, گرگ هاوببران گوشت ما را مي بلعند,