تبليغاتX
...توی گوش سالمم زمزمه کن

آدم باید چه جوری باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه سربزير و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره‌، روانيه، سيماش قاطيه!

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!

اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!

اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه‌س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!

اگه با عيالات متحده‌ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!

اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!

اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو مي‌كنه، اهل بند و بساته!

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار مي‌كنه، جون به عزرائيل نمي‌ده!

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق‌العاده‌س، دوست داشتنيه!

و بالاخره اگه راست و درست و بي‌كلك باشه ميگن ،: هيچي نمي‌شه، به درد لاي جرز مي‌خوره.

 

 

 

 

 

 

 

 نمي دانم نمي خواهم بدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي آنقدر مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازند

گلويم سوتكي باشد به دست طفللكي گستاخ وبازيگوش

واو يكريز وپي در پي دم گرم وخوشش را در گلويم سخت بفشارد

وخواب خفته گان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشكند سكوت مرگبارم را....!        دکتر شریعتی.
+ نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 13:50 توسط زهره |

شبي از شب ها‎, مردي خواب عجيبي ديد. او ديد كه در عالم رويا پا به پاي خداوند

 

روي ماسه هاي ساحل دريا قدم مي زند و در همان حال, درآسمان با لاي سرش,

 

خاطرات دوران زندگي اش به صورت فيلمي در حال نمايش است.  او كه محو

 

تماشاي زندگي اش بود, ناگهان متوجه شد كه گاهي فقط جاي پاي يك نفر روي

 

شن ها ديده مي شود وآن هم وقت هايي است كه او دوران پر درد و رنج زندگي

 

اش راطي مي كرده است. بنابراين با ناراحتي به خدا كه در كنارش راه مي رفت

 

روكرد وگفت: پروردگارا... تو فرموده بودي كه اگر كسي به تو روي آورد و تورا

 

دوست بدارد, در تمام مسيرزندگي كنارش خواهي بود واورا محافظت خواهي كرد

 

.پس چرا در مشكل ترين لحظات  زندگي ام فقط جاي پاي يك نفر وجود دارد چرا

 

مرا در لحظاتي كه سخت به تو نياز داشتم, تنها گذاشتي؟ خداوند لبخند زد وگفت:

 

بنده ي عزيزم من دوستت دارم وهرگز تو را تنها نگذاشته ام. زمان هايي كه در

 

رنج وسختي بودي,من تورا روي  دستانم بلند كرده بودم تابه سلامت از موانع و

 

مشكلات عبور كني!!!
+ نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385ساعت 20:15 توسط زهره |

آموزگار بزرگ شهادت

اكنون بر خواسته است تا به همه آنها كه جهاد را تنها در توانستن مي فهمند

وبه همه آنها كه پيروزي بر خصم را تنها در غلبه مي بينند

بياموزدكه:

                                             شهادت نه يك باختن كه يك انتخاب است...!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 13:53 توسط زهره |

مرگ برای فرزند آدم زیبا ست همچون گردنبندی در گردن دختری زیبا و جوان .

             مرگ زینت مرد است...!!

 

 

" سخن امام حسین(ع) قبل ازرفتن به کربلا"

+ نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 8:50 توسط زهره |

ما لحظه ها را مي گذراند يم تا به خوشبختي برسيم

 

غافل از اینکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذراندیم

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 21:11 توسط زهره |

مرا کسی نساخت خدا ساخت؛نه آنچنان که کسی می خواست،که من کسی

 

نداشتم،کسم خدا بود،کس بی کسان. او بودکه مرا ساخت،آنچنانکه خودش

 

خواست، نه ازمن پرسید ونه ازآن "من دیگرم ". من یک گل بی صاحب

 

بودم.مراازروح خود درآن دمید و،برروی خاک ودرزیر آفتاب، تنها رهایم کرد.

 

"مرا به خود وا گذاشت". عاق آسمان ! کسی هم مرا دوست نداشت؛به فکر من

 

نبود. وقتی داشتند مرا می آفریدند،می سرشتند،کسی آن گوشه خدا خدا نمی

 

کرد.وقتی داشتم روح می پذیرفتم،شکل میگرفتم،قد می کشیدم،چشمهام رنگ می

 

خورد،چهره ام طرح می شد،بینی ام نجا بت می گرفت،فرشتهء ظریف و شوخ

 

ومهربان و چابک پنجه ای، بانوک انگشتان کوچک سحر آفرینش،آن را صاف

 

وصوف نمی کرد،بر انگا ره کاشکی که تک درختی خشک بر پردهء خیالش

 

تصویر کرده است، آن را تیز وعصیانگر ومهاجم نمی پرداخت؛ وقتی می خواستند

 

قامتم را برکشند خویشاوندان  شاعر خیال پرور وبلند پرواز نداشتم تا خیال آرزوی

 

خویش رانثار بالای من کند؛

 

وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند، آشنایی دلسوز ودلشناس نداشتم

 

تا برود وبرگردد و،از خزانهء دلهای خوب،بهترین را برگزیند؛وقتی روح را

 

خواستند در کالبدم بدمند،هیچکس،پریشان وملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه

 

ارواح فرشتگان ،قدیسان ،شاعران،عارفان والهه های زیباییهای روح وخدایان هنر

 

واحساس وایمان،نازترین ونازنین ترین را انتخاب کند،وقتی ...وقتی...وقتی....

 

                                       

+ نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 8:19 توسط زهره |