تبليغاتX
...توی گوش سالمم زمزمه کن
 

به نام خدا

با عرض سلام و شرمندگی از تاخیر بی اندازه خود.

خیلی دلم براتون تنگ شده بود وامیدوارم که فراموشم نکرده باشید

این طور که معلومه زیاد دووم نیاوردم، حتی یک سالمم نشد

ولی خوب ، شاید که دیر میام اما تعطیل نکردم و هستم و به دلیل مشکلات

بی حد و اندازه نمی تونم خیلی بیام .

و این افتخار وندارم که زیاد با شما باشم ، به هر حال ختم کلام اینکه

هستم و دوستون دارم و فراموشتون نمی کنم.

و پاییز را به همه پاییز دوستان تبریک می گم و یه شعر از مولوی تقدیم شما.

 

دوش چه خورده ای بتا؟راست بگو ! نهان مکن

چون خمشان بیگنه روی بر آسمان مکن

 

باده ی خاص خورده ای ، نقل خلاص خورده ای

بوی شراب میزند ، خربزه در دهان مکن

 

دوش شراب ریختی ، وز بر ما گریختی

بار دگر گرفتنت ، بار دگر چنان مکن

 

من همگی تو را ستم ، مست می وفا ستم

با تو چو تیر راستم ، تیر مرا کمان مکن

 

ناله مکن که نای من ناله کند برای تو

گرگ تویی ، شبان منم، خویش چو من شبان مکن

 

خصم نیم ، جفا مکن ، گبر نیم ، غزا مکن

بی گنهم ، سزا مکن ، رو ترش و گران مکن

 

تو بمنال ، تا که من ناله کنم برای تو

چون که نشان تو منم ، تو طلب نشان مکن

 

از تبریز ( شمس الدین) میرسدم چو ماه نو

چشم سوی چراغ کن ، سوی چراغدان مکن

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 17:40 توسط زهره |

 

من برکه ای حقیر و تنها در بیابانی گرم  و سوزانم

پاره ی جدا افتاده ای از اقیانوس

اینجا تا چشم کار می کند تپه های خاکی است و توده های شنی

اینجا گلی ندارد جز خار و خس هایی که هرگاه بادی می آید

در تلّی از شن مدفون می شوند

 

گه گاه که رهگذران از این حوالی می گذرند

مشک هاشان را پر آب می کنم

تا در آن روز که گذارشان به اقیانوس افتد

جرعه ای از آن آب را به اقیانوس پاشند

 

اما بادهایی که حتی به خارهای بیابان رحم نمی کنند

هر روز....زوزه کشان.... ودر آرزوی نیستی.... مرا از خاک تیره پر می کنند

اما من سالهاست که زنده و زلال مانده ام .

و امیدم به رودهایی است که می گویند در آن دورترهاست

و مقصدشان اقیانوس....

                                    روزی هم سفر آنان خواهم شد

 

وتنها جواب من به نیشخندهایی که بادهای وحشی بیابان

به حقارتم می زنند این است که من روزی اقیانوسی بوده ام

                                        که من روزی اقیانوسی خواهم بود

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 11:52 توسط زهره |

 

از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟

پاسخم داد و گفت: در ترساندن دیگران برای من لذت بیاد ماندنی است

پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!

اندکی اندیشیدم وسپس گفتم: راست گفتی!من نیز چنین لذتی را تجربه کردم.

گفت: تو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببردمگر آنکه

درونش مانند من با کاه پر شده باشد!

سپس او را رها کردم در حالی که نمی دانستم آیا مرا می ستاید یا تحقیر می کند.

یک سال بعد مترسک٬ فیلسوف ودانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را

دیدم که سرگرم لانه ساختن زیر کلاه او بودند!

                                                               جبران خلیل جبران

                                                             

  

+ نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 17:53 توسط زهره |

 

سه مورچه

سه مورچه روی بینی مردی که زیر آفتاب خوابیده بود٬گرد هم آمدند و هر یک از آنهابه                          

رسم قبیله ی خود ادای احترام کرد و سپس در همانجا ایستادند و سرگرم گفت و گو

شدند.

نخستین مورچه گفت:

زمین ناهمواری که اکنون روی آن ایستاده ایم لم یزرعترین زمینی ست که تا به حال

از آن گذشته ام. در طول روز به دنبال یافتن دانه ای از هر نوعی که باشد سپری کردم

اما موفق نشدم.

دومین مورچه گفت:

بارها مردم قبیله ی من درباره ی سرزمینی نرم و لم یزرع سخن گفتند و می پندارم 

که ما اکنون در همان سرزمین هستیم.

سومین مورچه سر خود را بلند کرد و گفت:

دوستان! ما اکنون روی بینی مورچه ی بزرگ ایستاده ایم. این همان مورچه ی بسیار

توانا و قدرتمند است. بدنش آنقدر بزرگ است که نمی توانیم آن را ببینیم و سایه اش

آنقدر گسترده است که قادر نیستیم اندازه اش را بگیریم و صدایش آنقدر بلند است که

از شنیدن آن عاجزیم. این همان مورچه ای است که حضور لایتناهی اش در همه جا

 هست!

دو مورچه ی دیگر به خاطر این سخن خندیدند اما در همان لحظه٬ مرد دستش را بلند

کرد و بینی خود را خاراند. سه مورچه زیر انگشتان او له شدند!!!

 

                                                          جبران خلیل جبران    

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 12:15 توسط زهره |

 

سلام

اتفاقاتی که تو چند وقت اخیر برام افتاده و آدم هایی که شناختم نوشته هایی

از کتاب کویر دکتر شریعتی رابه یاد من انداخته مطالبی که ۳۰/۴۰ سال پیش

نوشته شد اما هنوز بعد از این همه مدت مصداق هاشو توی جامعه می بینم

ومتاسفانه اینکه زیاد هم می بینم... کاش هیچ کدام ما این گونه نباشیم. 

 

من٬ سطح اندیشه و فرهنگ را در جامعهء خودم دقیقآ می دانم و می دانم تا کجا است.

در اینجا٬ اکثریت٬ یا املند یا قرتی٬ وهر دو مقلد کور و سروته یک کرباس وهر دو در یک

سطح و هردو تنگ نظر و کوته اندیش و پست احساس و هردو٬ در جنین خفه و تاریک

تعصب مذهبی یا ضد مذهبی خویش٬ خون می خورند و یکی به آنچه نمی داند و

نمی شناسد مومن است و دیگری به آنچه نمی داند و نمی فهمد کافر وهر دو در آنچه

باور دارند ویا ندارند هم سطح٬ که آنان را کتاب جنات الخلود و طوفان البکاء سیر می کند

واینان را هر چه از«آنجا» برسد و هر چه«آنها» تعیین فرمایند.

این دو گروه متخاصم از همه جهت به هم شبیه اند. آنها قرآن می خوانند و کتاب دعا و

یک کلمه اش را نفهمیده لذت می برند وغرق توفیق می شوند و اینان هم سمفونی 

موزار و بتهوون گوش می دهند و نمی فهمند و شعر نو می سرایند و می خوانند و

نمی فهمند و ترجمه های غلط و مسخ و عوضی سارتر و کامو و مارکس...را ترجمه

می کنند و می خوانند و نمی فهمند و ــ درست مثل همپالکی هاشان ــ فقط برای

ثوابش سمفونی استماع می کنند ومارکسیسم و اگزیستانسیالیسم تلاوت می نمایند٬

 آنها برای ثواب اخروی و اینها برای ثواب دنیوی. 

 

کاش هیچ کدام ما اینگونه نباشیم...

 

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 23:59 توسط زهره |

 

بیا تامونس هم یارهم غمخوار هم باشیم

انیس جان غم فرسوده ی بیمار هم باشیم

 

شب آید٬شمع هم گردیم و بهر یکدگرسوزیم

شود چون روز٬دست و پای هم درکارهم باشیم

 

دوای هم٬شفای هم٬برای هم٬فدای هم

دل هم٬جان هم٬جانان هم٬دلدار هم باشیم

 

به هم یک تن شویم ویکدل ویکرنگ ویک پیشه

سری در کارهم آریم٬دوش بار هم باشیم

 

جدایی را نباشد زْهره ای تا در میان باشد

به هم آریم سر٬بر گردهم پرگار هم باشیم

 

حیات یکدگر باشیم و بهر یکدگر میریم

گهی خندان زهم٬گه خسته و افگارهم باشیم

 

به وقت هوشیاری عقل کل گردیم بهر هم

چو وقت مستی آید٬ساغر سرشار هم باشیم

 

شویم از نغمه سازی عندلیب غمسرای هم

به رنگ و بوی یکدیگر شده٬گلزار هم باشیم

 

به جمعیت پناه آریم از باد پریشانی

اگرغفلت کند آهنگ ما٬هوشیار هم باشیم

 

برای دیده بانی خواب را بر یکدگر بندیم

زبهر پاسبانی٬دیده ی بیدار هم باشیم

 

جمال یکدگر گردیم و عیب یکدگر پوشیم

قبا و جبّه و پیراهن و دستار هم باشیم

 

غم هم شادی هم دین هم دنیای هم باشیم

بلای یکدگر را چاره و ناچار هم باشیم

 

بلا گردان هم گردیده٬ گرد یکدگر گردیم

شده قربان هم از جان منت دار هم باشیم

 

یکی گردیم در کردار و در گفتار و در رفتار

زبان و دست و پایک کرده٬خدمتکار هم باشیم

 

نمی بینم بجز تو همدمی ای فیض در عالم

بیاد مساز هم گنجینه ی اسرار هم باشیم

                                                       

                                                       .فیض کاشانی.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 17:55 توسط زهره |